قانون شکست پاییز
امروز وحشتناک ترین خبر زندگیم رو شنیدم، اینکه: ممکنه هرگز نتونم مادر بشم! یکی از عزیزترین کسانم رو از دست دادم اما هنوز... خورشید طلوع میکند! ماه میتابد! ستاره ها چشمک می زنند! کوه ها محکم و استوار ایستاده اند! باران سخاوتمندانه بر زمین می بارد! پرنده ها آواز میخوانند و شلوغ میکنند! شهر پر از رفت و آمد است! ماشین ها بوق می زنند! چراغ ها روشن می شوند! آدم ها میخندند، به خیابان می روند، حراج می کنند و حراج می شوند! .... خلاصه همه چیز مثل گذشته اس! همه چیز و همه کس! حتی خود من که حرف میزنم، میخندم، تلویزیون می بینم، آواز میخوانم،.....و زندگی می کنم!!!! همه چیز مثل سابق! همه چیز غیر از یه جای خالی که دیگه هرگز و با هیچ چیز پر نخواهد شد....... ما هرگز مرگ عزیزانمون رو باور نمی کنیم، فقط به نبودنشون عادت می کنیم.... تموم شد. تا حالا فکر میکردم خیلی سخته که یه دفعه بیان به آدم بگن که عزیزش مرده. اما حالا میبینم سخت تر از اون هم هست. اینکه تو دقیقه ی نود زندگی عزیزت گیر کنیٰ اینکه هر لحظه منتظر باشی بهت بگن: "مرد!" این روزها با هر صدای زنگ تلفن قلبم از جا کنده میشه. از طرفی میدونم زندگی چیزی جز عذاب براش نداره. این یعنی حتی نمیتونم دعا کنم واسه زنده موندنش!! خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا این چه برزخیه؟؟؟؟؟ سردرگم شدم و مستاصل. واقعا نمیدونم چیکار کنم. 3تا اتفاق مهم داره همزمان تو زندگیم میوفته. گیج شدم. نمیگم بدترین اما روزهای سختی رو دارم میگذرونم خیلی سخت! حالم خیلی بده. خیلییییییییییییییییییییییییی از یه طرف میگم باید محکم باشم و از طرف دیگه تحملم رو از دست دادم. انگار با خودمم رودربایستی دارم. لعنت به من که همیشه میخوام مراعات بقیه رو بکنم. لعنت به من که انقدر حساسم و زود رنج. لعنت به من که گاهی نمیتونم دوست خوبی باشم. لعنت به من که نمیتونم حقیقت رو نگم. لعنت به من که انقدر صداقت برام مهم شده. لعنت به من که انقدر از تنها بودن و تنها موندنم بیزارم و میترسم. لعنت به من. لعنت. خدایا کمکم کن. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این عکسو دیشب گرفتم. بد نشده! لذت میبرم وقتی آروم از کنار گربه ها و گنجشک ها و کبوترها و کلاغ ها رد میشم تا نترسونمشون. لذت میبرم وقتی تو اتوبوس جامو به یه خانم مسن میدم و اون وقتی میشینه یه نفس راحت میکشه. لذت میبرم وقتی خسته از سرکار برمیگردم و مامان با یه لیوان شربت خنک ازم استقبال میکنه. لذت میبرم وقتی موقع حساب کردن کرایه تاکسی راننده بهم لبخند میزنه و میگه "قابلتو نداره دخترم". لذت میبرم وقتی یه زوج مسن رو میبینم که باهم اومدن برای پیاده روی یا خرید. یا نوه هاشون آوردن پارک. لذت میبرم وقتی دلسترمو یه نفس میخورم و بعدش به نفس نفس میفتم. لذت میبرم وقتی برادرمو بعد از چند ماه میبنم و بغلش میکنم و میبوسم و احساس میکنم با تمام وجودم دوستش دارم. لذت میبرم وقتی توی پارک با ولع تمام بستنی قیفی میخورم. لذت میبرم وقتی کنار پنجره ی اتوبوس میشینم و پلاک ماشین ها رو میخونم! لذت میبرم وقتی میبینم اس ام اس هایی که با دوستام رد و بدل کردم حداقل یه کلمه محبت آمیز توش داره. لذت میبرم وقتی میبینم می تونم از همین چیزای به ظاهر کوچیک و بی اهمیت هم لذت ببرم... مثل دیدن این خانم معلم کوچولو استاد یکی از دوستام میگفت: "دخترای با جمالات قبل از اومدن به دانشگاه ازدواج میکنن دخترای با کمالات تو دوران دانشجویی ازدواج میکنن پس بدونین اونایی که مجرد فارغ التحصیل میشن نه با جمالاتن و نه با کمالات....." 






| Design By : Night Skin |


